پرسش و پاسخ

دوستی گرامی پرسشی مطرح کردند به شرح زیر:


آیا فقط دوبیتی ها فقط باید بر اساس عروض زیر باشن :

مفاعیلن مفاعیلن فعولن

و یا خیر .. مثلا شعر زیر آیا دو بیتی است ؟ آیا اصلا صحیح است ؟ چون یکی از دوستان می گفت این دوبیتی نیست ..

اینجا همه به دامن خود ننگ می زنند
(بیت دوم رو یادم نیست )
این کوفیان برادر من خیلی بی حیان
هرشب مقابلم به سرت سنگ می رنند
باتشکر

دوبیتی به تعریف قدمایی بر وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل(فعولن) است اما در دوره های متأخر دوبیتی های به هم پیوسته پدید آمد که به چهارپاره مشهور است و از از قید و بند دوبیتی قدیم رها شده است.با کمی توسع معنایی می توان نمونه ای  را که ذکر کردید دوبیتی دانست. موفق باشید.

کتابگردی2(ما سه نفر بودیم)- از آقای ابوالحسن سلیمانی تپه سری

ما سه نفر بودیم

 کتاب‌گردی‌هایمان باهم بود عشقمان کتاب بود. ساعتها در کتاب‌فروشی‌ها پرسه می‌زدیم سیری‌ناپذیر بودیم. دانشجوی ادبیات فارسی بودیم. از ورودی‌های اولین کنکور سراسری بعد از انقلاب بودیم. بعدها استادانمان از ورودی‌های آن دوره به نیکی یاد می‌کردند.

از کتاب‌گردی دور نشویم. قدرت خریدمان برای کتاب کم بود محدود بود و من اینجا از یکی از ترفندهای خودم برای خرید کتاب می‌گویم. مثلاً حماسه‌سرایی در ادبیات فارسی دکتر صفا را که جلد گالینگور داشت و به نسبت گران بود با حذف دو سه وعده شام و ناهار خریدم. به دست آوردن کتابی که می‌خواستمش خیلی هیجان‌انگیز بود و دشواری‌های رسیدن به آن را از یادم می‌برد.

پیدا کردن کتاب ارزان و ارزشمند حالمان را تا مدتهای مدید خوش می‌کرد. یادم است دکتر انوری -که خدایش به‌سلامت بدارد-در درس نقد ادبی کتابهای فراوانی را معرفی کرده بودند ازجمله طلادرمس براهنی را. کتاب در بازار نبود. روزی با دو دوست یار غارم به کتاب‌گردی رفته بودیم در میان قفسه‌های پر از کتاب جستجو می‌کردیم که ناگهان یکی از دوستان طلا در مس دوجلدی قطع پالتویی را یافت و مرا هم خبر کرد گفتم بدین مژده گر جان‌فشانم رواست بااینکه خودش هم دنبال همان کتاب بود آن را به من واگذاشت به قیمتی بسیار ارزان خریدمش و هنوز دارمش هرچند بعدها طلا درمس در سه جلد قطور تجدید چاپ شد اما آن دوجلدی قطع کوچک خواندنش حال دیگری می‌دهد.

ما سه تن بزرگ‌ترین تفریحمان گشت‌وگذار در راستۀ کتاب‌فروشان انقلاب بود. خیابان انقلاب خیابان عجیبی بود تو را به‌سوی خود می‌کشاند. سرراست بود، دلگشا بود آدم آنجا احساس غریبگی نمی‌کرد آنجا پر از کتاب بود پر از آدم بود آدمهایی که بیشتر دنبال کتاب می‌گشتند و این تو را بر سر شوق می‌آورد. خیابان انقلاب خوب بود ما جوانیمان را در آن گذراندیم با آثار بسیاری از بزرگان دنیای شعر و داستان و نمایش و تحقیقات ادبی در آنجا آشنا شدیم. در انتشارات نیل با آثار اکبر رادی و بسیاری از نمایشنامه‌های مشهور جهان آشنا شدیم، در امیرکبیر زرین‌کوب را بیشتر شناختیم. در انتشارات طهوری و مولی با آثار عرفانی دوستی پیدا کردیم...انتشارات آگاه نزدیک میدان بود وهست-صورخیال دکتر شفیعی را آنجا یافتیم. روزهای خوبی بود از خواندن خسته نمی‌شدیم و حالا در آستانۀ نیم‌قرن دوم عمرم برای تجدید آن خاطرات از نو دانشجو شدم و بازگشتن در انقلاب کار هفتگی من است اما دریغا که کمتر می‌توان دست‌به‌جیب برد و کتابی درخور خرید دیگر این‌که یاران قدیم هریک از گوشه‌ای فرا رفتند من اما با یاد آن نازنینان و گاه با همراهی دوستان نویافته‌ام به سیر در بوستان پر کتاب خیابان انقلاب می‌پردازم و روحم را صفایی می‌دهم. انقلاب خیابان دلپذیری است.

از کتابگردیهای من(فرهنگ معین)- نوشتۀ آقای ابوالحسن سلیمانی تپه سری

فرهنگ معین

سال 62 بود و من تازه دانشجو شده بودم. نمی‌دانم در روزنامه دیدم یا یکی از دوستان خبر داد که انتشارات امیرکبیر برای فرهنگ فارسی دکتر معین ثبت‌نام می‌کند. دورۀ شش‌جلدی یک هزار و دویست تومان. پول کلانی بود نداشتم. این پول خرج یک‌ترم تحصیلی‌ام بود. بیشترین پولی که از شهرستان با خودم به تهران می‌بردم دویست تومان بود؛ اما معین را باید می‌خریدم.

خواهر بزرگم دو سه سالی می‌شد که معلم شده بود و حقوق‌بگیر بود موضوع را فهمید گمانم مادر به او گفته بود. هفته بعد که به ولایت رفتم پنج‌شنبه‌شبی خواهر و خانواده‌اش به منزل پدر آمدند. خواهر مرا به گوشه‌ای کشید و هزار تومان پول به من داد و گفت این برای فرهنگ معین است. بسیار خوشحال شدم و کمی بغض هم کردم. خواهر از خوشحالی من خوشحال بود او هم معلم ادبیات بود. ثبت‌نام کردم و بعد از مدتی خبر دادند که بیایید کتابها را تحویل بگیرید گمان می‌کنم ساختمان مرکزی امیرکبیر چهارراه مخبر الدوله بود. با یکی از دوستان جان رفتیم و کتابها را تحویل گرفتیم.

هفته بعد کتابها را بردم به ولایت و در طاقچه اتاق کاه‌گلی‌ام در خانه پدری چیدمشان. من صاحب فرهنگ معین شده بودم. پدر خوشحال بود. پدر اهل مطالعه بود شروع کرد به خواندن فرهنگ معین. از هرجایی می‌گشود و می‌خواند خواهر خوشحال بود و من در فکر بودم که یعنی می‌شود روزی یک دوره فرهنگ معین برایش بخرم؟

سالهای دانشجویی گذشت و من هم معلم شدم اما هنوز نمی‌توانستم فرهنگ معین بخرم. یادم است شبی با پدر در خانه‌اش نشسته بودیم پدر داشت آواز می‌خواند و من داشتم برنامه‌ای ادبی را از تلویزیون تماشا می‌کردم در پایان برنامه سؤالی طرح شد که جوابش را می‌دانستم و جایزه مسابقه یک دوره فرهنگ معین بود. دو هفته بعد نتایج اعلام شد و همان‌طور که شما هم حدس زدید برنده‌شده بودم. کمتر از یک هفته بعد پستچی کتابها را آورد و من فرهنگ معینی را که با پول خواهر خریده بودم به او پس دادم و از دینش به درآمدم اما هرگز آن لطف او را از یاد نخواهم برد. فرهنگ معین هنوز هم گره از کارهای فروبسته می‌گشاید. درست است که بر روش کار دکتر معین ایراد می‌توان گرفت اما من این فرهنگ را به همین شکل و. ترتیب دوست دارم این اولین کتاب چند جلدی بود که خریدمش. یادگار سالهای بی‌پولی من است. فرهنگ فارسی دکتر معین است. دوستش دارم.