رای فک اضافه
«را» فک اضافه چیست؟
تهیه و تنظیم: اکبر یحیوی
مدیر گروه زبان و ادبیات فارسی شهرستان نکا
تعریف فک اضافه: گاه اسمی را از صورت اضافه خارج می کنند و اضافه را مقطوع می سازند، این عمل را فک اضافه می نامند.
با توجّه به نظر دکتر محمّد معین در صفحات 202 و 203 کتاب «اضافه»، «برای فک اضافه به سیزده روش عمل می کنند» که در کتاب های دبیرستان و پیش دانشگاهی به دو نوع آن اشاره شده که در ذیل به شرح و بسط آن دو، با شواهد مثال از متون نظم و نثر کهن پرداخته می شود :
1- گاهی حرف «را» به جای کسره ی مضاف بعد از مضافٌ الیه آن قرار می گیرد و در این صورت اغلب مضافٌ الیه مقدّم بر مضاف است ؛ مانند بیت زیر از «حافظ» :
* «یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود / دیده را روشنی از نور رُخَت حاصل بود»
یعنی: روشنیِ دیده از نور رخت حاصل بود.
نکته : سهراب سپهری نیز از این نقش نما (فک اضافه) استفاده کرده است :
«و اگر جا پایی دیدیم، مسافر کهن را از پی برویم.» (سهراب سپهری)
یعنی : از پیِ مسافر کهن برویم.»
2- گاهی نیز مضاف پیش از مضافٌ الیه می آید ؛ مانند ابیات زیر :
* «تا سلسله ی ایوان بگسست مداین را / در سلسله شد دجله چون سلسله شد پیچان» (خاقانی)
یعنی: تا سلسله ی ایوانِ مداین بگسست. در این مثال «ایوانِ مداین» از حالت اضافه خارج و اضافه را مقطوع ساخته است، پس را فک اضافه و بدل از کسره اضافه می باشد.
* «پرسید آن چنار که تو چند روزه ای / گفتا چنار سال مرا بیشتر ز سی است.» (ناصرخسرو)
یعنی: سالِ من.
* «ساقيا برخيز و دردِه جام را / خاك بر سر كُن غمِ ايّام را» (حافظ)
يعني: خاك بر سرِ غم ايّام كن.
* «گفتمش جام جم به دستم بود / طفل بودم ز جهل بشکستم
گفت اگر جام جم شکست ترا / دیگری به از آنت بفرستمم» (عطّار)
یعنی: جام جمِ تو
مثال های متعدّد دیگر از فک اضافه نوع اوّل:
* «پادشاهی او راست زیبنده ؛ خدایی اوراست درخورنده» (تاریخ جهانگشا، عطاملک جوینی)
یعنی: پادشاهی زیبندهِ اوست ؛ خدایی درخورنده یِ اوست.
* «ای برادر! مرا دست باز بند و پالهنگ در گردن افکن.» (سمک عیّار، فرامرز بن خداداد)
یعنی: دستِ من بازبند.
* «مرا مادرم نام مرگ تو کرد / زمانه مرا پُتک ترگ تو کرد» (فردوسی)
یعنی: مادرم نامِ من مرگ تو کرد.
* «مرا بود نوبت، برفت آن جوان / ز دردش منم چون تن بی روان» = نوبتِ من بود. (فردوسی)
* «آوخ که پست گشت مرا همّت بلند / زنگار غم گرفت مرا طبع غم زدای» (مسعود سعد)
یعنی: همّتِ بلند طبع غم زدایِ من
* «کسی را که همّت بلند اوفتد / مرادش کم اندر کمند اوفتد»
یعنی: همّتِ کسی که بلند اوفتد
* «هرکه را طبع در نظم شعر راسخ شد، و سخنش هموار گشت روی به علم شعر آرد و عروض بخواند.» (چهار مقاله، نظامی عروضی)
یعنی: طبعِ هر که
* «آری هر که را پای به گنج سعادت فرو رود . . . .» (مرزبان نامه، سعدالدین وراوینی)
یعنی: پای هرکه
* «تا خواننده را میل طبع به مطالعه ی ظاهر آن کشش کند.» (مرزبان نامه، سعدالدین وراوینی)
یعنی: میل طبع خواننده
* «چون به سختی در بمانی تن به عجز مده / دشمنان را پوست برکن، دوستان را پوستین» (گلستان، سعدی)
یعنی: پوستِ دشمنان و پوستینِ دوستان را بکن.
* «ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد» = جان آن سوخته (گلستان، سعدی)
* «مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد / قضای آسمانت این و دیگرگون نخواهد شد» (حافظ)
* «این را نسخت درست نیست.» (تاریخ بیهقی)
* «بس فراخست حرص را میدان / سخت تنگست رزق را روزن» (جمال الدّین عبدالرزاق)
* «بهر ثواب تیر بلا را سپر شوند / بازوی صبر تو کشد الحق چنین کمان» (جمال الدّین عبدالرزاق)
* «آب را به برابری گرم کرد و به توسط گرمی جذب به مدّتی دراز، تا زمین را یک ربع برهنه شد.» (چهار مقاله، نظامی عروضی)
* «شحنه را دل بر ایشان بسوخت.» (سمک عیّار، فرامرز بن خداداد)
* «چون ابرهه را چشم بر عبدالمطلّب افتاد . . . .»
* «ملک را از آن منظر چشم به وی افتاد.»
* «آن زن را دل به نور معرفت گشاده شد.»
* «چون آن درویش را نظر بر وی افتاد.»
* «ما را دل با استاد امام می نگرد.»
* «گاو را چیزی در گردن افکند.»
* «مردمان گفتند ما را غرض به تبرک است.»
* «در دوزخ را کلید به جز حصول مراد نفس نیست.»
* «این امیر بارهای سیب را سر بگشاد.»
* «بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم» (حافظ)
منابع:
1- خانلری، پرویز ناتل، تاریخ زبان فارسی، تهران، فرهنگ نشر نو، چ هفتم، 1382.
2- خطیب رهبر، خلیل، دستور زبان فارسی (کتاب حروف اضافه و ربط)، تهران، انتشارات مهتاب، چ چهارم، 1379.
3- ذوالنّور، رحیم، در جستجوي حافظ، تهران، انتشارات زوّار، چ دوم، 1367.
4- سپهری، سهراب، هشت کتاب، تهران، انتشارات طهوری، چ سی و دوم، 1381.
5- شریعت، محمدجواد، دستور زبان فارسی، تهران، انتشارات اساطیر، چ سوم، 1367.
6- معین، محمد، اضافه، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ پنجم، 1370.
مطالب تخصصی زبان و ادبیات فارسی