بررسی ساختار کنایه از دیدگاه دستوری
چکیده
هدف از نوشتن این مقاله، بیان ساختمان دستوری کنایه است. نگارنده سعی دارد تا نشان دهد که کنایه در قالبهای مختلفی ظاهر میشود. این بحث از نظر سبکشناسی حایز اهمیت است؛ به عنوان مثال از نظر سبکی، در بررسی شعر یک شاعر، یکی از شاخههایی که میتواند مد نظر قرار گیرد، این است که چند درصد از کنایههای یک شعر، فعلی یا اسمی، و . . . است و با توجه به آن، میزان تأثیر عوامل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی جامعه را مورد بررسی قرار داد.
کلید واژه:
کنایه، ساختمان دستوری، واژهی ساده، ترکیب اضافی و ترکیب وصفی، فعل مرکب، اسم مرکب، صفت مرکب، عبارت فعلی.
مقدمه
در فارسی، کنایهها دارای ساختار دستوری متفاوتی هستند؛ گاهی کنایه در قالب یک واژهی ساده ظاهر میشود، یعنی یک واژه به تنهایی معنای کنایی دارد و گاهی به صورت واژهی غیر ساده؛ شامل: واژهی مرکب، ترکیبات اضافی و وصفی، فعل مرکب، گروه فعلی و گاهی نیز به شکل جمله، شبه جمله، مصراع و بیت میآید.
در این باره که آیا یک کلمه ( واژه ) به تنهایی میتواند کنایه باشد یا خیر، بین کسانی که در زمینهی علم بیان کار کردهاند، اختلاف نظر وجود دارد؛ برخی اعتقاد دارند که کنایه در ترکیب و جمله است نه در واژهی ساده اما گروهی معتقدند که کنایه در واژهی مفرد نیز وجود دارد.
ما در این نوشتار سعی کردیم تا با آوردن مثالها و نمونههایی از نظم و نثر نشان دهیم که کنایه در برخی از واژههای مفرد نیز به کار میرود. البته ناگفته نماند که همهی فرهنگ لغتنویسان و اغلب کسانی که فرهنگ تعبیرات و اصطلاحات و کنایات نوشتهاند، بسیاری از واژههای ساده را که مجاز یا استعاره بودند به اشتباه کنایه نامیدهاند، شاید دلیلش این باشد که آنها نیز مانند قدما به کنایه به مفهوم کلی آن که شامل مجاز و استعاره میشد، نگاه میکردند. ما در این جا به توضیح هریک میپردازیم:
1. کنایه در یک واژهی ساده
منظور از واژهی ساده، کلمهای است که فقط از یک جزء تشکیل شده باشد و نتوان آن را به دو یا چند جزء تقسیم کرد. گاهی کنایهها به صورت یک واژهی تنها آشکار میشوند. از آن جایی که کنایه اغلب در قالب ترکیب و جمله ظاهر میشود و کمتر در کلمههای مفرد وجود دارد، در کنایه دانستن یک واژهی ساده، باید نهایت دقت و احتیاط را به عمل آورد زیرا در این گونه موارد، بین کنایه با مجاز و استعاره ارتباط تنگاتنگی وجود دارد و ممکن است باعث بروز اشتباه شود. حال چند نمونه از کنایه در واژهی مفرد را نام میبریم:
پلاس= مکر و حیله، راه مکر و حیله را دانستن:
آن پلاست خوش بسوز ای حق شناس تا کی از تزویر با حق هم پلاس
( میرزانیا، 1378: 209)
پیاده= عاجز و ناتوان:
« تا به وقت گفتار و کردار پیاده نمانی». (همان: 224)
پرسید ( پرسیدن )= احوال پرسی کردن:
«معلم خدمت کرد و سلام گفت. شیخ جواب داد و او را بپرسید».
( میهنی، 1371: 429)
پوشید ( پوشیدن)= عفو کردن، بخشیدن:
« به کمال کرم ملکانه بر آن هَفوت رقم و تجاوز کشد و به فضل بینهایت پادشاهانه بپوشد و باز بپوشید». (همان: 429)
تر= شاداب:
در ره جانان خوش و تر میروی لاجرم هر لحظه خوشتر میروی
( میرزانیا، 1378: 241)
تلخ = شراب :
هر که آن تلخم دهد حلوابها جانش کنم ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید
(حافظ، 1377: 393 )
ژاژ= بیهوده، هذیان:
این چه ژاژ است و چه هرزهای فلان من حقیقت یافتم چبود نشان
( زمانی، 1375: 2/ 1728)
سنگ= قدر و قیمت و وقار:
نه با فرش همی بینم نه با سنگ ز فر و سنگ بگریزد به فرسنگ
( عفیفی،1372: 1478)
کشید(کشیدن)= تحمل کردن:
«باز دل خوش کردم که هرخواری که پیش آید، بیایید کشید از بهر بودلف را ».
( بیهقی، 1371: 223)
مال (مالیدن)= خرد کردن، تحقیر کردن:
«با خود اندیشه کرده بود که شیخ را به گرسنگی بمالم و در پیش خلق فضیحت کنم».
( میهنی، 1371: 10)
2. ترکیب
گاهی کنایه به شکل ترکیب نمودار می شود؛ یعنی، دو یا چند کلمه یا جزء با هم میپیوندند و اسم مرکب، فعل مرکب، ترکیبهای اضافی و وصفی و . . . میسازند؛ گاهی این اجزای به هم پیوسته ( ترکیب شده) دارای معنای کنایی هستند.
2-1) اسم مرکب
اسمی است که دارای دو یا چند جزء باشد و بتوان اجزای آن را از هم جدا کرد و هر یک از اجزای آن یا دستکم یکی از اجزای آن دارای معنای مستقل باشد؛ مراد ما از اسم مرکب در این جا، اسمهای مرکبی است که دارای معنای کنایی باشند:
از سر تا قدم = به طور کامل:
«من از سر تا قدم مطیع شیخ شدم».
(میرزانیا، 1378: 63)
تختهبند= اسیر،گرفتار:
قید عیال پست کند رای مرد را گهواره تختهبند کند پای مرد را
(گلچین معانی، 1373: 1/226)
پنجهگیری= زورآزمایی:
به یکدیگر آمیختند آن دو صف چو در حالت پنجهگیری دو کف
(همان: 1/ 208)
خاکدان= دنیا:
تخم نار و نور با خود میبرد زین خاکدان در بهشت و دوزخ از گفتار و کردار خودی
(همان: 1/ 318)
دلمشغولی= اضطراب و نگرانی:
«به خراسان هیچ دل مشغولی نیست».
( بیهقی، 1371: 690)
شیرینی= رشوه:
«همه کس را دندان به ترشی کند شود مگر قاضیان را که به شیرینی».
(سعدی، 1371: 193)
مالش= تنبیه، گوشمالی:
به مالش پدران است بالش پسران به سر بریدن شمع است سرافرازی نار
( بیهقی، 1371: 429)
نشاندن= زندانی کردن، بازداشت کردن:
«و پس از نشاندن امیرمحمد، این دختر را نزدیک او فرستادند به قلعت و . . .».
( همان: 399)
2-2) صفت مرکب
صفتی است که از دو یا چند جزء یا بخش مستقل تشکیل شده است و هر جزء دارای معنی جداگانه باشد اما معنی مجموع اجزا غیر از معنی جداگانهی اجزا باشد ؛ گاهی مجموع اجزای صفت مرکب دارای معنای کنایی است و منظور در این جا صفتهای مرکبی است که معنای کنایه دارند:
خاکی= فروتن، متواضع:
روزی به طریق خشمناکی شه دید دران جوان خاکی
( عفیفی، 1372: 744)
بیحساب= فراوان، بسیار:
«باران رحمت بیحسابش همه را رسیده و خوان نعمت بیدریغش همه جا کشیده».
( سعدی،1371: 101)
بینشان= خداوند:
نمیتوان ز نشان پی به بینشان بردن و گرنه سنگ نشان است سنگ راه تمام
(گلچین معانی، 1373: 179)
پاکدامن= پرهیزگار، باتقوا:
پاکدامن چون زید بیچاره مرد تا گریبان چون فتاده در وحل
(میرزانیا، 1378: 170)
پنبه در گوش= غافل و بیخبر:
نظامی بس کن این گفتار خاموش چه گویی با جهانی پنبه در گوش
( عفیفی، 1372: 400)
حلقه درگوش= مطیع، تسلیم، غلام:
برآورد پیر دلاور زبان که ای حلقه در گوش حکمت جهان
(سعدی، 1371: 289)
دستگیر= کمک کننده:
گفتم ای دستگیر غمخواران بهترین همه جهانداران
(میرزانیا، 1378: 405)
سربلند= آبرومند، پیروز، موفق:
تا من آن جا که شهربند شوم از بلندیت سربلند شوم
(همان: 535)
سرپنجه= ستمگر:
یکی پادشهزاده در گنجه بود که دور از تو، ناپاک و سرپنجه بود
(سعدی، 1372: 120)
سیهروی= بیآبرو، شرمنده و خجل:
بدسگال او که قانون نحوست آمده است چو زحل خود را سیهروی و بداختر یافته
(عفیفی، 1372: 1522)
کمربسته= آماده
بیامد کمربسته گیو دلیر یکی بارکش بادپایی به زیر
(میرزانیا، 1378: 684)
2-3) ترکیبهای وصفی
در دستور، ترکیبهای وصفی به ترکیبهایی گفته میشود که از یک اسم به اضافهی صفت ساخته شود که موصوف و صفت هستند؛ ترکیبهای وصفی گاهی دارای معنای کنایی هستند:
برگ سبز= چیز اندک، کم بها:
بینوایان را به برگِ سبز گاهی یاد کن چون ز نیرنگ جهان خرج خزان خواهی شدن
( گلچین معانی، 1373: 1/154)
جوفروشان گندمنمای= دغلکاران و حیلهگران:
زهی جوفروشان گندم نمای جهانگرد شبکوک خرمنگدای
( سعدی، 1372: 126)
خاک دامنگیر= مکان دلکش:
بشو دست از دل دیوانه چون گردید صحرایی
که ممکن نیست کس زان خاک دامنگیر برگردد
( گلچین معانی،1373: 1/ 318)
روی سپید= پاکی و بیگناهی:
طاعت ماست با گنه، کز پی نام درخُورَد روی سپید جامه را داغ سیاه گازری
( خاقانی، 1375 : 600 )
مرغ زندخوان= بلبل:
پند آن پیر مغان یاد آورید بانگ مرغ زندخوان یاد آورید
(همان : 653 )
2-4) ترکیبهای اضافی
در دستور، ترکیب اضافی به ترکیبی گفته میشود که از اسم به اضافهی اسم یا ضمیر یا صفت جانشین اسم ساخته شود، این دو کلمه مضاف و مضافٌ الیه هستند و این ترکیب اضافی است؛ گاهی ترکیبهای اضافی دارای معنای کنایی هستند که مراد ما این نوع ترکیبهای اضافی است:
اهل دلق= فقیر، درویش:
جمع گشتندی ز هر اطراف خلق از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق
( زمانی، 1375: 3 / 299)
صاحب انگشتری= حضرت سلیمان(ع):
از شما شد هدهد دلاله کار صاحب انگشتری را راز دار
( اشرف زاده، 1374: 449)
صاحب شرع= پیامبر(ص)
چنین داده است صاحب شرع، فتوا که هر کو یک سخن گوید ز دنیا
( همان)
صفهنشینان خانقاه= صوفیان:
اندر میان صفهنشینان خانقاه یک صوفی محقق پرهیزگار، کو؟
( همان: 455)
مرغ سحر= بلبل:
قدر مجموعهی گل مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
( میرزانیا، 1378: 743)
ملک سلیمان= سرزمین فارس:
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم
(همان: 749)
2- 5 ) فعل مرکب
در فعل مرکب، اجزای فعلهای مرکب مجموعاً یک معنای تازه را میرسانند؛ به اعتبار معناشناسی، اجزای فعل مرکب، در واقع یک جزء محسوب میشوند و معنای واحدی را افاده میکنند. بعضی از فعلهای مرکب با توجه به بافت سخن و جمله، دارای معنای کنایی هستند:
بالا کشیدن= مال کسی را به ناحق خوردن:
«گمان میکند من میخواهم صنار سه شاهی او را بالا بکشم».
( ثروت، 1377: ذیل بالا کشیدن)
تنزدن= خاموش شدن، ساکت شدن:
چو هم بگریست هم بر خویشتن زد به کنجی رفت و ماتم کرد و تن زد
( اشرف زاده، 1374: 183)
پای داشتن= مقاومت کردن، ایستادگی کردن:
بانگ آمد کار چون این جا رسید پایدار ای سگ که قهر ما رسید
( زمانی، 1375: 1/ 872)
پا کشیدن= کنارهگیری و دوری کردن:
در عاشقی ثابت قدم هرگز نباشد آن که او از کوی یار دلستان از بیم جان پا میکشد
( عفیفی، 1372: 344)
پای فشردن= پایداری کردن، ایستادگی کردن:
موج بلا که کوه بود پیش او چو کاه چون کوه پیش صدمت آن پا فشردهاند
( همان)
پنبه کردن= محو و نابود کردن:
چو پنبه گشت مویت ای یگانه که پنبه خواهدت کردن زمانه
( اشرف زاده، 1374: 153)
چشم پوشیدن= صرفنظر کردن:
«اگر میخواهد به وصال قاطرش برسد باید از یک لنگهی پنیر چشم بپوشد».
( ثروت، 1377: ذیل چشم پوشیدن)
چشم داشتن= توقع و انتظار داشتن:
که چشم از تو دارند مردم بسی نه تو چشم داری به دست کسی
( سعدی، 1372: 80)
دست دادن= حاصل شدن، میسر شدن:
چو نشان یابم ز آب زندگی سلطنت دستم دهد در بندگی
( میرزانیا، 1378: 396)
دست داشتن= علم و آگاهی داشتن:
یکی در نجوم اندکی دست داشت ولی از تکبر سری مست داشت
( سعدی، 1371: 330)
گوش داشتن= مراقب بودن، متوجه شدن:
ز فرمانبرانم کسی گوش داشت که آغوش رومی در آغوش داشت
( سعدی، 1372: 365)
دست خاییدن= تعجب کردن:
همه نخلبندان بخایند دست ز حیرت که نخلی چنین کس نبست
( همان: 174)
سرجنباندن= گوش دادن، شنیدن:
«اکنون این جا بنشین تا من حدیث احمدک واتو میگویم تو سر میجنبان».
(میهنی، 1371: 254)
فرمان یافتن= مردن:
« حالها بگشت و امیر محمود فرمان یافت».
( بیهقی، 1371: 399)
جگر خوردن= در رنجها و غمها تحمل و بردباری کردن:
« شیخ گفت: اول قدم جگر میباید خورد».
( میهنی، 1371: 145)
دررفتن= گریختن، فرار کردن:
« فرز و چابک از جلوی آقا معلم دررفتم».
( ثروت، 1377: ذیل در رفتن)
برنشستن= سوار اسب شدن:
« شیخ فرود آمد و خواجه محمود را دربرگرفت و بپرسید و برنشست و به شهر درآمدند».
( میهنی، 1371: 61)
دو فعل مرکب « دررفتن» و « برنشستن» فعل پیشوندی نیستند زیرا « در» و « بر» حرف اضافه نیستند بلکه « در» ( درون) اسم و « بر» ( بالا، روی) قید است. ( ارژنگ، 1374: 1
2 - 6) عبارتهای فعلی (گروه فعلی)
عبارت فعلی، گروهی از کلمات هستند که در کنار هم و همراه با فعل میآیند و معنای واحدی را میرسانند، عبارتهای فعلی بیش از دو جزء تشکیل شده و یکی از آن اجزا معمولاً حرف اضافه است. چند نمونه از عبارتهای فعلی که در مفهوم کنایی به کار میروند، عبارتاند از:
از پا افتادن= سخت خسته و درمانده شدن:
« آن قدر دنبال خانه راه رفتیم که از پای افتادیم».
( ثروت: 1377: ذیل از پا افتادن)
از جا رفتن= بیقرار شدن:
مگر ز فیض ازل یافتی نظر صائب؟ که هر که زمزمهات را شنید از جا رفت.
( گلچین معانی، 1373: 97)
از سر نهادن= کنار گذاشتن، رها کردن:
گر هر دو جهان زیر و زبر خواهد شد سر بنهم و سودای تو از سر ننهم
( اشرفزاده، 1374: 44)
به صحرا آمدن= آشکار شدن، رخ نمودن:
« در روزگار محمود و مسعود و . . . هیچ گبری و ترسایی و رافضی را زهرهی آن نبود که به صحرا آمدندی ». ( میرزانیا، 1378: 396)
برخر نشاندن= رسوا کردن:
اندر آوردش بر قاضی کشان کاین خر ادبار را بر خر نشان
( زمانی، 1375: 6/ 1508)
در جوال کردن= فریب دادن:
گر چه بودی مرغ زیرک از کمال بانگ مرغی کردت آخر در جوال
( عطار، 1372: 119)
دست بر کشیدن= دعا و راز و نیاز کردن:
نه صاحبدلان دست بر میکشند که سر رشته از غیب در میکشند
( سعدی، 1372: 181)
رخت برگرفتن= کوچ کردن:
رخت برگیر از این خراب که هست بام سوراخ و ابر طوفان باد
( عفیفی، 1372: 1138)
فطیر در بستن= از فرصت استفاده کردن:
ای خمیرت کرده در چهل صبح، تأیید اله چون تنورت گرم شد آن به که در بندی فطیر
( شفیعی کدکنی، 1372: 151)
از پای درآمدن= درمانده شدن، ناتوان گشتن:
تن بیمار من از پای درآمد چه شود گر قدم رنجه کنی بر سر بیماری آیی
( عفیفی، 1372: 124)
از در درآمدن= وارد شدن:
ز در درا و شبستان ما منور کن هوای مجلس روحانیان معطر کن
( حافظ، 1377: 310)
از کوه در رفتن= خشمگین شدن، به خشم آمدن:
«کولن اخلاق سگی پیدا کرده بود و برای هیچ و پوچ از کوره در میرفت».
( ثروت، 1377: ذیل از کوه در رفتن )
انگشت در دندان ماندن= متعجب و متحیر شدن:
ز عزت عقل و جان حیران بمانده خرد انگشت در دندان بمانده
( اشرفزاده، 1374: 63)
بخیه بر روی افکندن= رسوا شدن:
سوزنی چون دید با عیسی به هم بخیه با روی اوفکندش لاجرم
( عطار، 1372: 5)
دست بر سرداشتن= ماتمزده و سوگوار بودن:
دست من گیر و مرا فریادرس دست بر سر چند دارم چون مگس
( همان)
دست برکش کردن= با حالت احترام ایستادن:
همی بود پیشش پرستارفش پر اندیشه و دست کرده به کش
( فردوسی ، 1371 : 6 / 221 )
دست به دست بردن= رونق و ارزش بسیار داشتن :
زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید که گفتهی سخنت میبرند دست به دست
( حافظ ، 1377: 109)
3. جمله
گاهی جملههایی را در کلام به کار میبریم که با توجه به متن و موقعیت، معنای کنایی دارند و کل جمله یک کنایه است؛ یعنی ، هیچ بخشی از جمله را نمیتوان حذف کرد و اغلب این نوع جملهها ضربالمثل نیز هستند:
- با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمیشود = کار با کردار به انجام میرسد نه با گفتار.
- شاهنامه آخرش خوش است = از پیشداوری باید پرهیز کرد.
- یک دست صدا ندارد = کنایه از اتحاد و همبستگی است.
- دهنش بوی شیر میدهد = خام و بیتجربه است.
- زیرا این کاسه نیمکاسهای است = توطئه و نقشهای نهفته است.
- زاغ خواست راه رفتن کبک را بیاموزد، راه رفتن خود را هم فراموش کرد = کنایه از تقلید کورکورانه است.
- جوجه را آخر پاییز میشمارند:
وقتی که میگوییم « جوجه را آخر پاییز میشمارند»، معنای کنایی آن این است که باید از پیشداوری پرهیز کرد و باید دید که نتیجهی کار چه از آب درمیآید؛ اگر ما به جای واژهی جوجه هر واژهی دیگری مثل: مرغ، خروس و . . . قرار دهیم، رابطهی لازمیت بین معنای حقیقی و معنای مجازی از بین میرود و جمله از حالت کنایه بودن و معنای کنایی که از این تعبیر در نظر داشتهاند، خارج میشود.
4. شبهجمله
شبهجمله کلامی است که ساختار جمله ندارد اما معنای یک جملهی کامل را میرساند. برخی از شبهجملهها در معنی کنایی به کار میروند:
بسمالله= آغاز به انجام کاری کردن:
مده به خاطر نازک ملامت از من، زود که حافظ تو خود این لحظه گفت: بسمالله
( حافظ، 1377: 321)
بسمالله= دست به کار شدن:
« اگر این کفالت مینمائی و کلفتی نیست، بسمالله».
( وراوینی، 1370: 84)
یاالله= زودباش، عجله کن:
« یاالله پسر، برو کنار تا من بتوانم از جایم بلند شوم».
( ثروت، 1377: ذیل یالله)
5. مصراع
گاهی کنایهها در قالب یک مصراع ظاهر میشوند و یک مصراع، معنای کنایی دارد:
دشت سواران نیزهگذار= کنایه از عربستان:
یکی مرد بود اندر آن روزگار ز دشت سواران نیزهگذار
( فردوسی، 1371: 1/ 43)
دندان پیشین ندارد فلان = کنایه از فلانی لکنت زبان دارد:
یکی را بگفتم ز صاحبدلان که دندان پیشین ندارد فلان
( سعدی، 1372: 169)
ریش در دست دیگری دارد = کنایه از اسیر است و از خود اختیاری ندارد:
هر که دل پیش دلبری دارد ریش در دست دیگری دارد
( دهخدا، 1374: 885)
ز خاک سیه اندر آمد به زین = کنایه از سوار اسب شد:
نهاد آن بن نیزه را بر زمین ز خاک سیه اندر آمد به زین
( فردوسی، 1373: 6/ 2079)
مقام خالق یکتای بیچون = کنایه از دل:
ز زهر آلوده پیکان گشت پر خون مقام خالق یکتای بیچون
( تقوی، 1373: 200)
6. بیت
گاهی کل یک بیت، دارای معنای کنایی است.
بیت زیر کنایه از خداوند است:
اول و آخر به وجود و حیات هست کن و نیست کن کاینات
( ثروتیان، 1372: 43)
بیت زیر کنایه از مقام و منزلت قزل ارسلان است:
نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای تا بوس بر رکاب قزل ارسلان زند
( میرزانیا، 1378: 924)
بیت زیرکنایه از خداوند است:
سابقه سالار جهان قدم مرسله پیوند گلوی قلم
( ثروتیان، 1372: 43)
بیت زیر کنایه از تحمل سختیها و خوشبین بودن است:
اندرین دایره میباش چو دف حلقه به گوش ور قفایی خوری از دایرهی خویش مرو
( حافظ، 1377: 316)
شعر زیر از پروین اعتصامی، کنایه از دشمنی پنهان و کینهتوزی است:
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است/ که همچنان که تو را میبوسند/ در ذهن خود طناب دار تو را میبافند.
( شمیسا، 1371: 250)
نتیجه
از این بحث به این نتیجه میرسیم که کنایه از دیدگاه دستوری دارای ساختارهای متفاوتی است و برخلاف نظر بعضی از علمای بلاغت، که معتقدند کنایه در واژهی مفرد وجود ندارد، ما با آوردن مثالها و نمونههایی از نظم و نثر نشان دادیم که کنایه در برخی از واژههای مفرد نیز به کار میرود. بحث ساختار کنایه در تحقیقات سبکشناسانه در بررسی ویژگی سبکی یک شاعر حایز اهمیت است.
----------------------------------------------------------------------
* نگارنده در مقالهی دیگری، ساختار کنایه را از دیدگاه زبانشناسی مورد بررسی قرار داده است.
a.raz18@yahoo.com Email
منابع
1- احمد گیوی، حسن و حسن انوری (1370). دستور زبان فارسی. چ 9 .تهران: فاطمی.
2- ارژنگ، غلامرضا (1374). دستور زبان فارسی امروز. چ 3 .تهران: قطره.
3- اشرفزاده، رضا (1374) .فرهنگ نوادر لغات و ترکیبات و تعبیرات آثار عطار نیشابوری. چ 3 .مشهد: آستان قدس رضوی.
4- بیهقی، ابوالفضل محمدبنحسین (1374). تاریخ بیهقی. به کوشش خلیلخطیبرهبر. چ 2 . تهران: مهتاب.
5- پرتو آملی، مهدی (1385). ریشههای تاریخی امثال و حکم. چ2. تهران: سنایی.
6- تقوی، سیدنصرالله (1373). هنجار گفتار. اصفهان. فرهنگ سرای اصفهان.
7- ثروت، منصور و رضا انزابینژاد (1377). فرهنگ لغات عامیانه و معاصر. چ 1. تهران: سخن.
8- ثروتیان، بهروز (1372). گزیدهی مخزن الاسرار. چ1. تهران: توس.
9- حافظ شیرازی، شمس الدینمحمد (1377). دیوان غزلیات. به کوشش ع. جربزهدار. چ 6. تهران: اساطیر.
10- خاقانی، افضلالدین بدیل (1375). دیوان خاقانی. ویراستهی میرجلالالدین کزازی. 1 چ1. تهران: مرکز.
11- زمانی، کریم (1375). شرح جامع مثنوی معنوی. چ3. تهران: اطلاعات.
12- سعدی شیرازی، شیخ مصلح الدین (1372). بوستان سعدی. تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی. چ 4. تهران: خوارزمی.
13- ______ (1371). کلیات سعدی. تصحیح محمدعلی فروغی. چ 4. تهران: ققنوس.
14- ______ (1366). گلستان. چ 7. تهران: جاودان.
15- شفیعی کدکنی، محمدرضا (1372). تازیانههای سلوک. چ 1. تهران: آگاه.
16- شمیسا، سیروس (1371). بیان. چ 2. تهران: فردوس.
17- عفیفی، رحیم (1372). فرهنگنامهی شعری. چ 1. تهران: سروش.
18- فردوسی، حکیم ابوالقاسم (1371). شاهنامهی فردوسی. به کوشش و زیر نظر سعید حمیدیان. چ1. تهران: قطره.
19- گلچین معانی، احمد (1373). فرهنگ اشعار صائب. چ2. تهران: امیرکبیر.
20 - میرزانیا، منصور(1378). فرهنگنامهی کنایه. چ1. تهران. امیرکبیر.
21- میهنی، محمدبن منور (1371). اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید. مقدمه و تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی. چ 3. تهران: آگاه.
22- ناتل خانلری، پرویز (1373). دستور زبان فارسی. چ 13. توسن.
23- وراوینی، سعدالدین (1370). مرزباننامه. به کوشش خلیل خطیب رهبر. چ 4. تهران: صفیعلی شاه.
***
مطالب تخصصی زبان و ادبیات فارسی